تبليغاتX
خوب..... بد..... زشت
 
کی میگه مرده نفس نمی کشه؟!؟
 
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1383ساعت 2:17  توسط سیما  | 
اگر مصمم هستی که کسی را می خواهی

او را رها کن...

اگر بسویت بازگشت آنوقت است که میتوانی اورا برای همیشه داشته باشی و او متعلق به خود تو است

*********************************************************************

تا توانی ساده و یکرنگ باش

                                    قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است

*********************************************************************

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

                                             در دام مانده صید و صیاد رفته باشد.......

*********************************************************************

سلام به بزرگیت که اینچنین حس قریبی دارد

هر چقدر که دلت تنگ باشد رو بسوی کسی بیاور که وجودت را اینچنین ساخت
تا بیاد او باشی آری از من به تو:هیچ لحظه ای را از وجودش خالی مکن زیرا هرگز فراموشت نکرده و نمی کند و تابلوی زندگیت را زیبا تر از آنچه فکرش را کنی طراحی میکند و هیچکس را شریک بزرگیش مبین

                                      خدا جانشین تمام نداشتن هاست...

*************************************************************

 

اینجا که دنیا اسمشه غربت نشینی رسمشه
با ما که دل پاکیزه ایم گویی همیشه خصمشه

دنیا یه روز خود کشیه یه روز پر از خود کشیه
اما برای ما فقط یه تایلوی نقاشیه

عشقای بی دست و پا یخ زده اند در دل ما
آی روزگار ما زنده ایم نفس نکش بجای ما

آی آدما بسه دیگه این برزخه یا زندگی؟
موندیم جدا از همدیگه فقط به جرم سادگی

 


 

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1383ساعت 2:24  توسط سیما  | 
  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1383ساعت 1:21  توسط سیما  | 
نشسته ایم بر قالیچه ای به اسم جوانی...می تازیم و گرد و خاک میکنیم...زمین زیر پایمان است واسیر یک بازی شده ایم به اسم غرور... دیواری را برای پشت سر نهادن بلند نمی بینیم سرا پا شور...برد و باخت را می شناسیم؟؟
آشناییم با شعور؟
و جداییم با غم؟
یا غرق در غرور؟
چیزی در ماست روز و شب که آرام نداریم...چیزی از جنس جستجو...چیزی مثل خیال یک آرزو
  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1383ساعت 1:3  توسط سیما  | 
  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1383ساعت 0:54  توسط سیما  | 
وقتی دل ارزش خودش را از دست بدهد...چشمهایت دیگر اشکی برای ریختن نداشته باشد...وقتی دیگر قدرت فریاد زدن هم  نداشته باشی ...وقتی دیگر که هر چه دل تنگت خواسته باشد گفته باشی...وقتی دیگر دفتر و قلم تنهایت گذاشته باشند...وقتی از درون تمام یخ بزنی...وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ بکنی...وقتی احساس کنی که دیگر هیچکس تو را درک نمی کند...وقتی احساس کنی تنها ترین تنها هستی...وقتی باد تمام شمع های روشن اتاقو خاموش کنند...چشمهایت را ببند...و از ته دل بخند که با هر لبخندی روحی خاموش جان میگیرد و درخت پیر جوان می شود
  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1383ساعت 0:43  توسط سیما  | 
  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1383ساعت 0:28  توسط سیما  | 
  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1383ساعت 0:23  توسط سیما  | 
گفتی برو   رفتم
اما نگفتی هیچ زمان بر نگرد  که نروم
گفتی بیا    آمدم
اما نگفتی برای همیشه نمان که نیایم
پس بدان فریب بود هر آنچه میگفتی...
  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1383ساعت 0:12  توسط سیما  | 
  نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1383ساعت 3:34  توسط سیما  | 
نمیدونم چرا بعضی ها اینقد هفت خطند ای کاش یه کم هم به ما یاد بدن ما هم یاد بگیریم یه جاهایی بدرد میخوره اند مهارتشون اینجا معلوم میشه که آدم فکر میکنه خیلی سادن

من خیلی زود آدمها رو میشناسم ولی بعضی ها به پستم خوردن که تازه تازه دارم میشناسمشون

هم برای خودم متاسفم هم برای اونا

من از دروغ چقدر بدم میاد خدا میدونه از هر نوع دروغی

آخه بعضی ها برای اینکه دل یکی را نشکنن دروغ میگن ولی کار اونا از هر کاری بدتره  چون اگه دروغشون بیرون بیفته اون بیچاره خیلی دلش میشکنه  کسی هم که دلش شکست  دیگه شکسته

جالب اینکه اوناییکه دروغ میگن فکر میکنن اینقد ماهرن که دروغشون بیرون نمی افته
ولی اینو همه میدونن که خورشید همیشه پشت ابر نمیمونه...

  نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1383ساعت 3:5  توسط سیما  | 
  نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1383ساعت 3:0  توسط سیما  | 
  نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1383ساعت 2:50  توسط سیما  | 
  نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1383ساعت 2:21  توسط سیما  | 
  نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1383ساعت 1:39  توسط سیما  | 
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر بفلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد افراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیزین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و بفریادم رس
تا بخاک در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند تو ام آزادم

  نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1383ساعت 0:59  توسط سیما  | 
تو را می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوش نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

 

ز پست میله های سرد و تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید

و من ناگه گشایم پر بسویت

 

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

 

در این فکرو من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن از این قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

 

ز پشت میله هر صبح روشن

نگاه کودکی خندد به رویم

چون من سر می کنم آواز شادی

لبش با بوسه می آید به سویم

 

اگر ای آسمان خواهم که یک روز

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه بگویم

ز من بگذر که من مرغی اسیرم

 

من آن شمعم که با سوز دل خویشم

فروزان میکنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان می کنم کاشانه ای را


فروغ فرخ زاد

 

  نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1383ساعت 0:53  توسط سیما  | 
  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1383ساعت 0:12  توسط سیما  | 
  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1383ساعت 0:4  توسط سیما  | 
  نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383ساعت 23:37  توسط سیما  | 
  نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383ساعت 23:29  توسط سیما  | 
گر حال تو هم چون من آشفته خراب است
گر خواهش دلهای من و تو بی حساب است
ای وای به حال هر دوی ما
  نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383ساعت 23:21  توسط سیما  | 
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم

که گویا قبل از هر فریادی لازم است

  نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383ساعت 23:18  توسط سیما  | 
خوارم اگر از خاری خوارم تو مپنداری
دانم که مرا با گل یکجا تو نگهداری
گل را تو به آن گویی کز عشق معطر شد
آن گل که فقط گل بود در حادثه پر پر شد
سودای تو را دارم من از دل و از جانم
گفتند که پیدا شو دیدند که پنهانم
گفتند که پیدا کن خود را و تو را باهم
گفتند که پیدا هست در هر نفس بادم
پیداست و من پنهان من در تن و او در جان
یک آن نظری کردم در خود گذری کردم
دیدم که نه در دوری نزدیکتر از نوری
در راه عبور از تو  من این همه دور از تو؟
یک عمر نیندیشم  هیهات تو در پیشم
چشم است که بینا نیست در عشق که اینها نیست


 

  نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383ساعت 23:15  توسط سیما  | 
من میگم منو شکستن چشم فانوسمو بستن
تو میگی خدا بزرگه ماهو میده به شب من
من میگم آخه دلم بود اون که افتاده به خاکه
تو میگی سرت سلامت آینه ها زلال و پاکه
اینه که فاصله ها رو نمیشه با گریه پر کرد
یکیمون بهار سرخوش یکیمون پاییزه پر درد
من میگم فاصله مرگه بین دستای تو تا من
تو میگی زندگی اینه حاصل عشق تو با من
من میگم آخه بسوزم یا که با غصه بسازم
تو میگی فرقی نداره من که چیزی نمی بازم
من میگم اینجارو باختی عمری که رفته نمی آد
تو میگی قصه همین بود تو یه برگی توی این باد

 

  نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383ساعت 23:12  توسط سیما  | 
من همونم که همیشه غم و غصم بیشماره
اونیکه تنهاترینه حتی سایه ام نداره
این منم که خوبی هامو کسی هرگز نشناخته
اونکه در راه رفاقت همه هستی شو باخته
هر رفیق راهی با من دو سه روزی همسفر بود
ادعای هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود
هر کی با زمزمه عشق دو سه روزی عاشقم شد
عشق اون باعث زجر همه دقایقم شد
اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن می ترسید
همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید
چه اثر از این صداقت چه ثمر از این نجابت
وقتی قدر سر سوزن به وفا نکردیم عادت
  نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383ساعت 23:2  توسط سیما  | 
با تشکر از همه دوستان که به وبلاگ من آمده اید.از همه دوستان خواهشمندم که مطالب کاملا خصوصی را در وبلاگ ننویسید.اگ تمایل داشتید میل بزنید به:

                                                                               E mail:blue_lady133@yahoo.com 

  نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1383ساعت 2:48  توسط سیما  | 

deep my heart, there's a fire that's a burning heart
Deep in my heart, there's desire for a start
I'm dying in emotion
It's my world in fantasy
I'm living in my, living in my dreams

You're my heart, you're my soul
I keep it shining everywhere I go
You're my heart, you're my soul
I'll be holding you forever, stay with you together

You're my heart, you're my soul
Yeah, a feeling that our love will grow
You're my heart, you're my soul
That's the only thing I really know

 

Feeling all right, come on, open up your heart
I'll keep the candles burning
Let your body melt in mine
  my, living in my dreams

 


  نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1383ساعت 2:42  توسط سیما  | 
من خوش خیال ساده حالا با پای پیاده                  

دنبالت دارم می گردم همسفر با شب و جاده              

 پرم از حسرت و خواهش واسه یک لحظه نوازش                  

 کوله بار غم رو دوشم رهسپار شهر سازش                     

تو قامت سیاه شب وقتی ستاره میمیره                 

انگار میخواد بهم بگه واسه رسیدن به تو دیره           

از من خسته رو خط رفتن بی تو یه سایه فقط میمونه         

 سایه مردی که خوش خیال .. تو نارفیق رو رفیق میدونه                   

 هنوزم اسمت عزیزه واسه این همیشه تنا                  

قصه بود و نبودت میشه راهی واسه فردا

  نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1383ساعت 2:21  توسط سیما  | 
دخمه      شب    سایه ای تک و تنها

نا امید از تجسم فردا

خیره بر میله های زنگ زده

 
 لحظه ای یاد میکند خود  را

یک جوان  شور و آتش و امید

زیر چنگال گرگهای دوپا

قلمش مینویسد از انسان

از شب فتنه و وحشت و یغما

از غم گونه های یک کودک

از غم دست خالی بابا

به خدا میسپارد او

قلم سبز شب ستیزش را

ناگهان چار پایه می افتد

سایه را دار می کشد بالا

  نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1383ساعت 2:5  توسط سیما  | 
  نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1383ساعت 1:52  توسط سیما  | 
  
  نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1383ساعت 2:26  توسط سیما  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM