کی میگه مرده نفس نمی کشه؟!؟ |
او را رها کن...
اگر بسویت بازگشت آنوقت است که میتوانی اورا برای همیشه داشته باشی و او متعلق به خود تو است
*********************************************************************
تا توانی ساده و یکرنگ باش
قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است
*********************************************************************
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده صید و صیاد رفته باشد.......
*********************************************************************
سلام به بزرگیت که اینچنین حس قریبی دارد
هر چقدر که دلت تنگ باشد رو بسوی کسی بیاور که وجودت را اینچنین ساخت
تا بیاد او باشی آری از من به تو:هیچ لحظه ای را از وجودش خالی مکن زیرا هرگز فراموشت نکرده و نمی کند و تابلوی زندگیت را زیبا تر از آنچه فکرش را کنی طراحی میکند و هیچکس را شریک بزرگیش مبین
خدا جانشین تمام نداشتن هاست...
*************************************************************
اینجا که دنیا اسمشه غربت نشینی رسمشه
با ما که دل پاکیزه ایم گویی همیشه خصمشه
دنیا یه روز خود کشیه یه روز پر از خود کشیه
اما برای ما فقط یه تایلوی نقاشیه
عشقای بی دست و پا یخ زده اند در دل ما
آی روزگار ما زنده ایم نفس نکش بجای ما
آی آدما بسه دیگه این برزخه یا زندگی؟
موندیم جدا از همدیگه فقط به جرم سادگی

من خیلی زود آدمها رو میشناسم ولی بعضی ها به پستم خوردن که تازه تازه دارم میشناسمشون
هم برای خودم متاسفم هم برای اونا
من از دروغ چقدر بدم میاد خدا میدونه از هر نوع دروغی
آخه بعضی ها برای اینکه دل یکی را نشکنن دروغ میگن ولی کار اونا از هر کاری بدتره چون اگه دروغشون بیرون بیفته اون بیچاره خیلی دلش میشکنه کسی هم که دلش شکست دیگه شکسته
جالب اینکه اوناییکه دروغ میگن فکر میکنن اینقد ماهرن که دروغشون بیرون نمی افته
ولی اینو همه میدونن که خورشید همیشه پشت ابر نمیمونه...
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر بفلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد افراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیزین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و بفریادم رس
تا بخاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند تو ام آزادم
به کام دل در آغوش نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پست میله های سرد و تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر بسویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرو من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن از این قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چون من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می آید به سویم
اگر ای آسمان خواهم که یک روز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه بگویم
ز من بگذر که من مرغی اسیرم
من آن شمعم که با سوز دل خویشم
فروزان میکنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را
فروغ فرخ زاد
که گویا قبل از هر فریادی لازم است
E mail:blue_lady133@yahoo.com
deep my heart, there's a fire that's a burning heart
Deep in my heart, there's desire for a start
I'm dying in emotion
It's my world in fantasy
I'm living in my, living in my dreams
You're my heart, you're my soul
I keep it shining everywhere I go
You're my heart, you're my soul
I'll be holding you forever, stay with you together
You're my heart, you're my soul
Yeah, a feeling that our love will grow
You're my heart, you're my soul
That's the only thing I really know
Feeling all right, come on, open up your heart
I'll keep the candles burning
Let your body melt in mine
my, living in my dreams
دنبالت دارم می گردم همسفر با شب و جاده
پرم از حسرت و خواهش واسه یک لحظه نوازش
کوله بار غم رو دوشم رهسپار شهر سازش
تو قامت سیاه شب وقتی ستاره میمیره
انگار میخواد بهم بگه واسه رسیدن به تو دیره
از من خسته رو خط رفتن بی تو یه سایه فقط میمونه
سایه مردی که خوش خیال .. تو نارفیق رو رفیق میدونه
هنوزم اسمت عزیزه واسه این همیشه تنا
قصه بود و نبودت میشه راهی واسه فردا
نا امید از تجسم فردا
خیره بر میله های زنگ زده
لحظه ای یاد میکند خود را
یک جوان شور و آتش و امید
زیر چنگال گرگهای دوپا
قلمش مینویسد از انسان
از شب فتنه و وحشت و یغما
از غم گونه های یک کودک
از غم دست خالی بابا
به خدا میسپارد او
قلم سبز شب ستیزش را
ناگهان چار پایه می افتد
سایه را دار می کشد بالا
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|