
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روع نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست نهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
حال جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا این همه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را باور کن

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 1:53  توسط سیما
|
دل من دیگر سراغش را نمی گیرد
دل من دیگر هوای او را در سر ندارد
چه شده است بر من...نمی دانم؟
من که سرا پا عشق بودم.من که با یاد او بر پا بودم
پس چه گذشته است بر من
هنگامی که به چشمانش می نگرم
دیگر شوری در سینه ام احساس نمی کنم
دیگر آن احساس درونم را گرم نمی کند
نمی دانم؟نمی دانم؟چه گذشته است بر من
هر چه بود گذشت و چه خوب....

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 1:43  توسط سیما
|
شکنجه پنهان سکوت را آشکار کن
زیبا ترین حرفت را بگو
و هرگز هراس مدار از آن که بگویند سخن بیهوده می گویی
که حرف ما سخن بیهودگی نیست
که عشق خود بیهوده نیست
عشق خود فردا است
خود همیشه است

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 1:38  توسط سیما
|

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 1:17  توسط سیما
|
خوشا مرغی که در کنج قفس با یاد صیادش
چنان خرسند بنشیند که پندارند آزادش
نمی فراموشش مکن گاهی بیاد آور
اسیری را که می دانی نخواهی رفت از یادش

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 1:14  توسط سیما
|
و چه بیخود از خود
با رویاهایی از جنس شب
و باورهایی زیر باران...
دور تر ها ستاره ای سوسو می زند...
و گذر خروش از زندگی
در دل تاریکی این کوچه ها...
بی آنکه در یابیم...
در نهایت حقیقت خفته است... .

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 1:7  توسط سیما
|

اقتدار پرواز بیهوده بود
نه پری در کار بود
نه آسمانی
و با خود گفتم
آیا با لب های دوخته
روزی خواهیم خندید

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 1:6  توسط سیما
|
Too Many Times You Put Your Life To The Test
Too Many Times You Have Slept

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 0:59  توسط سیما
|
من در این ظلمت شب خیره به دنبال تو ام
من در این سردی غم گوش به آوای تو ام
آتش عمق وجودم ز تو سرخی دارد
آسمان دل من تیره و من چشم به دیدار تو ام

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 0:51  توسط سیما
|
باران بارید
باران
باران سپیده را شست
و چشمان تو روشن شد
پنجره ها
چراغ ها
و دستان دلمه بسته بر شب
سکوت
باد را بار زد
و تو قلبت هنوز سپید بود

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 0:49  توسط سیما
|
چهره اش آیینه کیست؟
آنکه با من روبه رو بود
درد و نفرین بر سفر
این گناه از دست او بود

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 0:46  توسط سیما
|
این درسته
در زندگی زخم هاییست که مثل خوره روح را در انزوا می کشد و می تراشد
این زخمها را نمیشود به کسی اظهار کرد
اما...
حتی اگه زندگی آدم پر این زخمها باشه (مثل زندگی خود من)نمیشه کاری کرد
اصلا آدم بشینه منطقی فکر کنه...هیچ کاری بغیر از تحمل کردن از دست آدم بر نمی آد
اگه آدم هم نخاد تحمل کنه تنها کسی که خورد و نابود میشه خودشه یعنی وضعیت خودش هم یه معزل جدیده که میره رو بقیه زخمهای روح تراش
پس تنها کاری که آدم میتونه بکنه چیه؟
تحمل
آره عزیزم تحمل

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 1:21  توسط سیما
|
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آنهم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او
و جز با او نمی خواهی
به گمان من زندگی باید همین باشد

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 0:42  توسط سیما
|

یک روز
شاید یک روز
که آفتاب
گیسوی نقره ای دماوند پیر را نوازش می کند
در یک روز غریو تندر بارانی
در یک نسیم نوازشگر بهار
یک روز شاید همراه
پرستوی عاشقی
وازه لبخند
به سرسزمین سوخته من
باز گردد
یک روز
شاید
امید کوبه در را بفشارد
و سپیدی ها
تمامی این سیاهی را پر کند
آن روز بر مردگان نیز
سیاه نخواهم پوشید
حتی بر عزیزترینشان

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 0:41  توسط سیما
|
به یاد آور که زندگی من باد است
و چشمانم دیگر نیکویی را نخواهد دید
چشم کسی که مرا می بیند دیگر به من نخواهد نگریست
و چشمانت به من نگاه خواهد کرد و من دیگر نخاهم بود

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 0:40  توسط سیما
|
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است که
بغیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 0:38  توسط سیما
|
زندگی
شاید یک خیابان دراز است
که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گزرد
زندگی
شاید ریسمانی است که مردی با آن
خود را دار می زند
زندگی
شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی
زندگی چیست؟

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 0:36  توسط سیما
|
روز ها بود که گم شده بودم
یا شاید هم گم کرده بودم
راه رها شدن از فریاد های درونم را
اینجا که رسیدم:
رود خونه بود و درخت
کوه و پرنده
ساز و آواز
اما کسی نبود
یک همراز یک همدرد
ساز داشتن اما
کسی نوای دل من را نمی نواخت
گم کرده بودم همه چیزهای خوب را
نغمه دلم خاموش شده بود
و

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 0:34  توسط سیما
|
باد سبک سر می گذرد
خطی نمی ماند
در یاد
تا ابدیتمان ممنوع می شود
در فکر صبحم
با آن لبان خالی که ترانه ای هرگز نبرد تا بالای خورشید
و به بهای آن گریستم
تو بر شب دخیل بستی
-حاجت بر نیامد-
برگ های خشکیده را در باد کاشتی
-حاجت بر نیامد-
و دهانت را نذر کردی
زبان مرد و
-حاجت بر نیامد-

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 0:33  توسط سیما
|

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 0:14  توسط سیما
|
توی راه عاشقی فرصت تردیدی نیست
میدونی تو قلب من نقطه تزویری نیست
گریه شبونه را جز تو که تسکینی نیست
مثل این شکسته دل هیچ دل غمگینی نیست
تو چه دیدی که بریدی تو ز هم پاشیدی
تو چه بیهوده ز من رنجیدی
به چه جرمی چه گناهی تو منو سوزوندی
غم عالم به دلم کوبوندی
به تو نفرین دل عاشق دل زار
تو منو غرق خجالت کردی
من آزاده مغرورو ببین
تو چطور بنده ی عادت کردی
بیاد روز هایی که برای هیچ و پوچ و ... تباه کردم

نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 0:24  توسط سیما
|
دل من دیر زمانی است که می پندارد
دوستی نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد و ضعیفی دارد
بی گمان سنگ دل است
آن که را روا می دارد
جان این ساقه نازک را
دانسته
بیازارد

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 0:16  توسط سیما
|
خدایا
به من زیستی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است
حسرت نخورم...
و مردنی عطا کن...که بر بیهودگیش سوگوار نباشم
خدایا
در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشد...
مرا با نداشتن و ندانستن رویین تن کم...
خدایا
مرا همواره آگاه و هوشیار دار تا پیش از شناختن درست و کامل
کسی با فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 0:15  توسط سیما
|
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر که سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 1:11  توسط سیما
|
ای دوست
این روز ها
لا هر که دوست می شویم احساس می کنیم
آنقدر دوست بوده ایم که دیگر
وقت خیانت است

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 3:51  توسط سیما
|
ماییم و غم عشق جوانی و خیالی
وز ماه رخت تنم گشته چون هلالی
با محنت هجر تو شب و روز قرینم
تا با تو کجا دست دهد روز وصالی

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 3:29  توسط سیما
|
ای دوست
در ازتای شب اندوهان را
از من بپرس
که در کوچه عاشقان تا سحرگاه تا سحرگاه
رقصیده ام

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 3:17  توسط سیما
|
یک زمان
در یک مکان
با مرگ میعاد خواهم داشت
کاش
آن زمان و آن مکان
اینجا و الان بود

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 3:15  توسط سیما
|
خدایا
آسان بودن دشوار است
آسانم کن
خدایا
کلام تو بودن دشوار است
بارانم کن
خدایا
خداوندا
آن نیستم که باید
آنم کن

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 3:3  توسط سیما
|
من با قلم
تو با قلم مو
من بر سپید سینه کاغذ
تو در دشت چرک بوم
من شخم می زنم
تو رنگ
رنگ...
رنگ...

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 2:59  توسط سیما
|
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پرمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 2:58  توسط سیما
|
لعنت به این زندگی آشغال

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 2:11  توسط سیما
|