تبليغاتX
خوب..... بد..... زشت
 
کی میگه مرده نفس نمی کشه؟!؟
 

سلام
حال شما ها خوبه؟ حال من که خیلی بده.مطمئنم که حالم بده.وقتی برای من اتفاق خیلی بدی پیش بیاد وسعی میکنم بخوابم نمی تونم یعنی ظاهرا خوابم میگیره اما کاملا هوشیارم امروز ظهر هم اینطور بود خیلی حالم بده خیلی...از اینجور اتفاق های بد تو زندگی من چند دفعه افتاده...نمیدونم مثل یکی از دوستان عزیزم من هم دوست داشتم این آخرین پست وبلاگم باشه اما میدونم دووم نمیارم میدونین این وبلاگ برای من شده یه دوست حالا که من ...از دست دادم نمیتونم دوری این دوست عزیزمو هم تحمل کنم گرچه همه جای این وبلاگ و همه جای این زندگی برام یاداوری درده و دیگه دل و دماغ وبلاگ نوشتن رو هم ندارم اما میتونه مرهم دردام هم تا حدی باشه.البته تا روز کنکورم احتمال اینکه بیام نت خیلی کمه ولی حالا تا اونوقت شاید تا اونروز دنیا هم به کام من شد و خدا رضایت داد که دیگه برام دردی پیش نیاد چی میشه روزی که بیام خوشحال بیام نمیدونم به کجای دنیا بر می خوره که ما هم خوش باشیم حالا خوش هم نیایم لا اقل دیگه اصلا نیایم
یه جمله معروف و با معنی هست که میگه


"اگه کسی را دوست داری و میخواهی  او را رها کن اگه باز به تو برگشت آنوقت است که می توانی او را برای همیشه داشته باشی"
ما هم معتقدیم...


امان از زندگی داریم تو درد و غم دست و پا می زنیم یکی بیشتر یکی کمتر یکی میدونه یکی خودشو زده به بی خیالی یکی هم اصلا نمیدونه
دارم میبینم که تو منجلاب زندگی دست و پا میزنم
دارم مردمو هم میبینم
دارم میبینم بعضی ها هم دارن تو منجلاب کثافت و فساد دست و پا میزنن
چرا چرا آدما باید انسانیت را زیر پا بزارن
چرا باید حیوانیت را با انسانیت توجیه کنن
چرا هر کس که بیشتر خیانت کرد بیشتر دروغ گفت بیشتر پاشو گذاشت رو سر مردم پیروز تره
پس ما چی کاره ایم
هنوز برای ظهور ناجی زوده
خودمون تا ظهور عزیزش باید نا جی باشیم
نمی دونم چی بگم امروز روز خیلی بد و سختی برام بود
نمی دونم می تونم ادامه بدم یا نه......
تا تیر ماه خداحافظ
راستی یادم رفت بگم امروز بارون بارید

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 0:52  توسط سیما  | 
سلام باز هم سلام هر سلامی برای من خبر از چند ساعت زندگی علافی یا همون بی هدفیه
منو بشنناس تنها خواهشی که از تو دارم از تو که اینو می خونی و دوست  داری بهم نزدیک بشی اگه نمی خوای یا حوصلشو نداری خواهش میکنم از صد کیلومتری من هم رد نشو اصلا منو تو خیالت هم راه نده چون خیالاتی میشی
می دونی کیا منو خورد کردن؟اصلا می خوای بدونی؟ اونایی که منو نشناختن و بهم گفتن "دوستت دارم" اما ای کاش....
من نه خیلی خوبم و نه خیلی بد اما باور کنید اگه هم براتون خوب نباشم براتون بد هم نیستم یعنی نمی خوام باشم چون میدونم اگه بدی کنم ده برابرشو میبینم این قانون طبیعته تو را به خدا قسمت میدم که مثل آدمایی نباش که نمیدونن برای چی اومدن و زندگی یعنی چی میدونی منطقی فکر کردن کم ضرر ترین راهه مواظب باشیم بیراهه نریم یا اگه هم میریم بدونیم که بیراهه داریم میریم بفهمیم داریم چیکار میکنیم خودمونو نزنیم به ... چشامونو نبندیم دروغ نگیم نه به خودمون نه به خدامون نه به هیچکس
امشب خیلی دلتنگم نمی دونم چرا شاید بخاطر .... شاید بخاطر همین چشم بستن هاست
خدایا منو کمک کن خدایا همه رو کمک کن خیلی تنهام خیلی
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 1:29  توسط سیما  | 
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 1:27  توسط سیما  | 
چی بگم چیز تازه ای نیست که بگم جز روزمرگی.
صبح ساعت ده از خواب بیدار شدم و چون حال درس خوندن نداشتم نشستم پای کامپیوترتا ظهر که ناهارمو خوردم و باز خوابیدم تا ساعت چهار و ربع دوستم زنگ زد با دوستم حرف زدم وهمین امروز روز جالبی نبود اصلا تا شب یه کلمه هم درس نخوندم امروز شدیدا احساس پوچی می کردم حالم اصلا خوب نبود (نیست)ابته شب برای خالی نبودن عریضه رفتم سراغ تست فیزیک پیش بخش موج فایده نداشت هیچ بد تر موجی هم شدم البته البته زندگی من به یک اتفاق نیاز داره که از این رو به اون رو بشه که آرزو میکنم بشه (اگه بشه چی میشه)اون وقت که به یکی از بزرگترین هدف های زندگیم رسیدم (مهمترینش).  کار مثبت دیگه امروزم نوشتن این متن از این نویسنده بزرگ بود حیفم اومد تو وبلاگم نزنم

 **********

چهره ها

چهره ای دیدم که هزار رو داشت و چهره ای که یک رو بیشتر نداشت انگار که در قالب ریخته باشند
و چهره ای را دیدم که زشتیش زیر زیبایی ظاهرش پنهان بود و چهره ای که تابش زیبایی جمالش زیر نقاب ظاهرش پنهان بود.
چهره پیری دیدم پر از خطوط پوچ و چهره صافی دیدم که همه چیز بر آن رسم شده بود
من چهره ها را می شناسم زیرا از خلال آنچه دیدگانم می بافند می بینم و و حقیقتی که ورای آن است با بینش درونی ام می یابم.

*جبران خلیل جبران*

 

**************

  نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 1:7  توسط سیما  | 

حالم بده


         امشب درجه تبم
                 

                    روی هزار و سیصده

 

Tomorrow I Will Wake Up

Tomorrow I Won't Wake Up

 

قابل توجه:

حرف عشق تو را من با کی بگم

                 همه حرفا که آخه گفتنی نیست

  نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 1:6  توسط سیما  | 

How Deep Is The Ocean
How Deep is Your Love
I Have The Love In My Eyes

  نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 1:23  توسط سیما  | 

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی لب ز خنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت:
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفت و گوی غنچه و گل از درون باغچه
باز هم به گوش میرسد
تو چه فکر می کنی؟
راستی کدامیک درست گفته اند؟
من که فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است
 قیصر امین پور

  نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 1:28  توسط سیما  | 

  نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 1:13  توسط سیما  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM