تبليغاتX
خوب..... بد..... زشت
 
کی میگه مرده نفس نمی کشه؟!؟
 
با سلام خدمت شما
باز اومدیم شهرمونو تبع شاعرانمون گل کرد
آخه سنندج هر چی هم باشه غربته
چی بگم براتون از رشتم راضیم از دانشکده مون هم همینطور با اینکه ایده آل من نیست اما نزدیکه
دور از جونمون رشتمون کامپیوتره اما سایت دانشکده مون دست ما نمی افته وقتی میری تو سایت چشت می افته به یه عده بچه مهندس لوس خط یازده خودت پشیمون میشی از رفتن به چشم عاقل اندر سفیه نگات میکنن میگن ترم یکی ها خیلی تابلون
خلاصه بی خیال این حرفا اصلا صفاش همینه
اه فردا صبح زود ساعت پنج ونیم باید برم ترمینال آخه ساعت ده کلاس دارم نمی ذارن آدم کپه مرگشو بذاره
(من اصولا آدم سحر خیزیم)
راستی انیگما میگه چشماتو ببند و فقط درک کن
ما چشمانو بستیم و سعی کردیم بفهمیم و درک کنیم
باور کنید خیلی فاز میده همچین حس و حالی
شما هم چشماتونو ببندید و فکر کنید تو یه دنیای دیگه اید و هیچ کدوم از این تعلقات مادی را ندارید و همه احساس گناه را هم از خودتون دور کنید اگه اینکارو کردید به اون حسی که دوست دارین میرسین
خوب دیگه چرت و پرت بسه
موفق باشید
  نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 23:7  توسط سیما  | 

 

مي توانم عبور كنم از تو
 همچو ردپايي كه در برف
 مي توانم ذوب شوم در تو
 تمام زمين
 دو راهي پيچيده اي ست
 پر از علامت ممنوع
 و هيچ نقشه اي مرا به راه نبرده است
 هميشه اشتباه مي كنم
و آن سوي هر دو راهي ساده
 تكه هاي سرنوشت مرا
 باد مي برد

  نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 1:10  توسط سیما  | 

وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته با شه

 وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي

 وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي

 وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن

 وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه...

 وقتي چشم از دنياببندي وآرزوي مرگ كني

 وقتي احساس مي كني ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه

 وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي

ووقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد

چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه

 

  نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 1:9  توسط سیما  | 


یه درخت خشک و بی بر میون کویر داغ
توی ته مونده ذهنش نقش پررنگ یه باغ

 شاخه سبز خیالش سر به آسمون کشید
 بر و دوشش همه پر شد ز اقاقی سپید

زیر سایه خیالی کم کمک چشماشو بست
یه دو تا کفتر چاهی روی شاخه هاش نشست

اولی گفت  اگه بارون باز بباره تو کویر
دیگه اما سر رسیده عمر این درخت پیر

دومی گفت که قدیما یادمه کویر نبود
جنگل و پرنده بود و گذر زلال رود

گفتن و از جا پریدن با یه دنیا خاطره
اون درخت اما هنوزم تو کویر باوره

*****

 آدم وفتی عمرش تموم میشه که مثل این درخت تنها برای همیشه بره تو کویر باور

دم آقای حبیب گرم...

 

  نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 0:49  توسط سیما  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM